الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

878

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

2201 - ساكن فرات لهفي على ساكن شطّ الفراه * مر رحبيه علىّ الحياه ما تنقضي من عجب فكرتي * من خصلة فرّط فيها الولاه ترك المحبين بلا حاكم * لم يعقدوا للعاشقين القضاه و قد أتاني خبر سائني * سماعها في السرّ وا سوأتاه أمثل هذا يبتغى وصلنا * اما يرى ذا وجهه في المرآة ( اسماعيل بن معمّر كوفى قراطيسى ) * * * اى دريغ و درد بر ساكن كنارهء رودخانه فرات ، كه سلام و درود او براى ما زندگانى به ارمغان آورد . هيچ‌گاه از فرط دوستى و محبّت بين ما ، فكر من از تعجّب بازنمىايستد . عاشقان و دوستان را بدون قاضى و دادگاه رها مىكند و هيچ‌گاه براى دو محبوب قاضىها نمىتوانند حكم كنند . خبرى از سوى او به من رسيد كه از شنيدن آن بسيار غمگين شدم و تأسف بسيار خوردم . [ گفته بود : ] آيا مثل او مىخواهد به وصال ما برسد ؟ آيا او خود را در آينه نمىبيند كه چقدر زشت و ناموزون است ؟ « قراطيسى » گفته ، به « عبّاس بن احنف » گفتم : در معنى قول من آيا شعرى سروده‌اى ؟ گفت : آرى و چنين سرود : جارية أعجبها حسنها * و مثلها في الناس لم يخلق خبرتها أنّي محبّ لها * فأقبلت تضحك من منطقي و التفتت نحو فتاة لها * كالرشآء الوسنان في القرطق قالت لها قولي لهذا الفتى * انظر إلى وجهك ثمّ اعشق * * * دختركى كه زيبايىهايش مرا به تعجب آورده بود و همانند او در مردم آفريده نشده بود . به او خبر دادم كه من او را دوست مىدارم پس از گفتار من به خنده آمد . و به دوست خود كه در آن نزديكى بود مانند پرنده‌اى كه مىخواهد با گل صحبت و رازدارى خود را بگويد . به او گفت : به اين جوان بگو ، ابتدا به صورت خود نگاه كن سپس عاشق كسى شو و عاشقى كن .